![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
نیمه شب پاییزی تمام نمی شود. چشمانم را می بندم و به فردا فکر می کنم. کارهای نیمه تمامی که پایانی
ندارد! فردا باید تمام کارهای مانده را از بلاتکلیفی رها کنم. هیچ کس نیست که بداند چقدر زمان دارد برای اتمام کارهای نیمه تمام. از پنجره اتاق نگاهی به آسمان می اندازم.از صبح خبری نیست. شب های طولانی و تمام نشدنی برایم نشانه ای است از فردا روز کوتاه و زودگذر که در آن هیچ فرصتی برای انجام کارهایم نمییابم. خوب می دانم که بی تابی کردنم برای دیدن فردایی که انتظارش را دارم بی فایده است. می نویسم ... خط می زنم ... می نویسم ... خط می زنم ... وقتی فکر می کنم به شبهای طولانی و بی تابی های پیش از این، می بینم که پر است از نوشتنها و خط زدنهایم بی آنکه بتوانم آن جمله ای که به دنبالش هستم را بیابم. ناگهان در کشاکش یافتن جمله ای که بتوانم با آن کلامم را ختم کنم، چشمم به پنجره اتاق افتاد! اولین پرتو خورشید چشمانم را نوازش داد! چه جالب ! صبح از راه رسید و فردا شد و من همچنان کلامم ختم نشده. باز هم خط می زنم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 آذر1387ساعت 0:57 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|