![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
میانه برو تا همیشه بروی که اگر نروی باز می مانی. امروز نزدیکترینم گفت: "بگذر و برو." به حرفش فکر می کنم می شود گذشت، مثل همیشه، اما اینبار ... نمی دانم چرا ایستاده ام و فکر می کنم. نمی دانم چرا نمی روم. صندلی را می کشم جلو که رویش بنشینم. خدای من ! انگار که از بلندی به پائین سقوط کردم. نزدیکترینم گفت: "این آخرین سقوط نیست. اگر بمانی سقوطهائی بس دردناکتر خواهی داشت." حق با اوست باید بروم اما نمی دانم چرا باز هم ایستاده ام. خدایا چرا اینبار رفتن اینقدر برایم سخت شده است. نکند نتوانم بروم !! نگاهی به وجودم انداخت و گفت: "نه، تو اینبار رفتنی نیستی. بمان ولی تو را به خدا آهسته بمان که باز هم چشمانم در هم پاشیدنت را نظاره گر نباشد." قول دادنم فایده ای ندارد. مثل این می ماند که کسی خودش را از بالای یک برج صد طبقه به پائین بیاندازد و قول بدهد که هیچ گاه به زمین نرسد. فقط امیدوارم که صدای سقوطم به گوش همگان نرسد! ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 آذر1387ساعت 1:59 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|