تبليغاتX
تاريك خونه
من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم
 

داشتم فکر می کردم که چه جوری باید به صبا بگیم که بابا فیض الله هنوز تو سفره ولی به تو

اجازه دادن که ببینیش.

داشتم فکر می کردم که در مورد چشم بند و لباس زندان و دمپایی پلاستیکی بابا فیض الله

چی باید به صبا بگیم.

فکر می کردم که چه جوری برای صبا اثبات کنیم که این آدمهایی که بابا فیض الله رو میارن

همون آقا دزدهایی نیستن که به خونه بابا فیض الله حمله کردن و وسایلشو بردن.

داشتم فکر می کردم که فکر کردن چه فایده ای داره !

دیگه فکر نکردم !!

صبا جان تو هم به چیزی فکر نکن و بخواب و به داستان خاله گوش کن :

یکی بود یکی نبود. توی این زمین پهناور یه آدم خیلی خوب زندگی می کرد. یه آدمی به نام

حسین (ع). این آدم دوست و یاران خیلی خوبی داشت که مثل خودش دنبال حق و حقیقت

بودن. توی همین زمین پهناور آدم هایی هم بودن که می خواستن حسین (ع) و یارانش رو آزار

بدن و حقشون رو ازشون بگیرن و برای گرفتن این حق دست به هر کاری می زدن.

صبا می پرسه : خاله فاطمه، اونوقت حسین چی کار کرد؟

می گم : همون کاری که هر آدم خوبی در برابر بدی می کنه. حسین (ع) قیام کرد.

صبا می پرسه : خاله، قیام یعنی چی؟

می گم : خاله جون قیام یعنی جلوی ظلم سکوت نکردن.

می پرسه : ظلم یعنی چی؟

می گم : یعنی یه نفر که فکر می کنه زورش زیاده به بقیه زور بگه. مثل این می مونه که

کسی به زور عروسکتو ازت بگیره و بعدش هم کتکت بزنه.

چشماش از تعجب گرد میشه و می گه : آخه چرا کسی باید این کارو بکنه ! من که به کسی

بدی نکردم !

خواستم جوابشو بدم دیدم این یکی از سئوالات بی جواب خودمه که مدتهاست بهش فکر می

کنم.

گفتم : خاله جون آدم بدها آدمهای خوب رو دوست ندارن و این دلیل ظلمشونه.

جوابم براش قانع کننده نبود اما صبورانه از این موضوع گذشت. از صبر یه دختر بچه سه ساله

متعجب نشدم. این طفل نوه فیض الله عرب سرخی قهرمان اسطورهامه و توقعی جز این

ازش ندارم.

دوباره می پرسه : بالاخره چی شد خاله ؟ حسین (ع) به حقش رسید و آدم بدها رو نابود کرد؟

می گم : خاله جون به این سادگی ها هم که نبود. حسین (ع) خیلی از دوستها و اعضای

خانوادشو تو این راه از دست داد.

می پرسه : یعنی چی که از دست داد؟

می گم : یعنی شهید شدن.

می پرسه : شهید یعنی چی ؟

می گم : شهید به آدمی می گن که در راه خدا و رسوا کردن آدم بدها جونشو از دست میده.

همین طور که این حرفها رو می زنم تصویر ندا و سهراب و اشکان و خیلی از شهدای حوادث

اخیر از جلوی چشمام می گذره.

وقتی می بینم که چشمای صبا گیج خوابه اما به زور خودشو بیدار نگه داشته که ببینه بالاخره

حسین (ع) حقشو می گیره یا نه، از اینکه شبها سرم رو روی بالش می گذارم و می خوابم

بدون اینکه بدونم کی ظلم تموم می شه و حق به حق دار می رسه، خجالت می کشم.

به صبا می گم : خاله جون معلومه که حسین (ع) به حقش می رسه.

می پرسه : از کجا معلومه خاله ؟

می گم : خاله جون هیچ ظلمی تو دنیا موندنی نیست. آدم بدها همیشه رسوا می شن.

می پرسه رسوا یعنی چی خاله ؟

می گم : یعنی وقتی که بدی اون آدمها رو همه می بینن غیر از خودشون.

خواستم ادامه بدم که دیدم صبا نفس راحتی کشید و خوابید.

آسوده بخواب عزیز خاله. خاله بهت قول میده که هیچ آدم بدی روی زمین نمونه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 17:59  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 

تا سحر به تسبیح نشستن و با خدائی که فقط متعلق به خودم است صحبت کردن، شده عادت این

روزگارم. روزگار زیبائی دارم. تنها خدایم میداند که دیدن چهره محکم و با ایمان پدرم در بیدادگاه مضحک

مستکبران زمان، این حس زیبا را برایم ساخته است.

خدای من، هیچ گاه فکر نمیکردم که 54 روز انفرادی و محکومیت در این نظام تا این حد غرورآفرین شود.

خدای من، منبع آرامش من، این تو بودی که روز اول دستگیری پدرم، آن روز که دنیا را متلاطم میدیدم با

من گفتی :

" وَََّالّذینَ یُوذُونَ الَمُومِنینَ وَالمُومِناتِ بِِغَیرِ مَا اکتَسَبُوا فَقَدِ احتَمَلُوا بُهتاناً وّ اِثماً مُّبیناً "

 کلام حق تو در من معجزه گر و یادآور ایمانم به تو بود که لحظه ای درنگ از آن چه خطرها پیش رویم

خواهد گذاشت.

غیبت طولانی پدر برایم لحظاتی تلخ به وجود میآورد و سوالاتی در ذهنم به این سو و آن سو پرتاب

میشد. خوردن حتی لقمه ای غذا با این تفکر که پدر الآن در چه شرایطی به سر میبرد، برایم دشوار بود.

یادآوری نگاه عمیق و پرنفوذ پدر که نمیدانستم آن کم خردان چگونه میتوانند تحملش کنند، بغض در گلویم

ایجاد میکرد.

 " اِتَّخَذُوا اَیمانَهُم جُنّةً فَصَدُّ عَن سَبیلِ اللهِ اِنَهُم سآءَ ما کانُو یَعلَمُونَ * ذلِکَ بِاَنَّهُم امَنوا ثُمّ کَفَرُوا فَطُبِعَ

عَلی قُلُوبِهِم فَهُم لا یَفقَهُونَ "

 مهری که بر دلهاشان زدی جواب یکی از بزرگترین سوالاتم بود. و چه زیبا پاسخ میگوئی با من !

روزی که پدر را به دادگاه منتقل کردند برای دیدنش ولو برای لحظه ای کوتاه به جلوی درب دادگاهی که

میگفتند علنی است امّا ... رفتم. آقائی به طرفم آمد و از چهره من و سایر خانواده های زندانیان فیلم و

عکس گرفت. وقتی خانمی از داخل جمعیت به این حرکت اعتراض کرد، آن آقا گفت که تصویرتان را برای

قاضی میبرم تا به جرمتان رسیدگی کند. خانم از داخل جمعیت فریاد کشید که قاضی ما خداست و فقط

او میتواند بر ما قضاوت کند. با خودم فکر کردم که این خانم چه حرف عجیبی میزند. مگر اینان به خدا

اعتقاد دارند؟!! مگر خدا در قرآن نفرموده :

 " وَاَقیمُوا الوَزنَ بِالقِسطِ وَ لا تُخسِرُوا المیزانَ "

 در دلم ریشخندی بر ریش ریاکارانه آن آقا زدم و از آن محل رفتم. استشمام بوی پدر برایم کافی بود. دیگر

حتی نیاز نداشتم که چهره پروقارش را ببینم.

رفتم و مابقی را به او سپردم که ایمان دارم نابودکننده ظلم در هر زمان و هر مکان تنها و تها خداست.

 " وَلَقَد اَهلَکنا اَشیاعَکُم فَهَل مِن مُّدَّکِرٍ "

 

 

دل نوشتی از فرزند یک زندانی سیاسی(فاطمه عرب سرخی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 8:19  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست..
از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست...
یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ...

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
مهر 1384
مرداد 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آرشیو موضوعی
زندگینامه
پیوندها
بابا(فیض ا... عرب سرخی)(جدید)
مامان(مریم قدسی)
ساجده(عکسهای صبا)
بابا(فیض ا... عرب سرخی)
خانم دکتر(فاطمه عرب سرخی)
فریاد جاده ها(زهرا عرب سرخی)
گل پسر(سعيد نورمحمدي)
شهاب طباطبائی
امید محدث
زینب بحرینی
سیبستان(الهام عبادی)
مهجاد(سجاد سالک)
بهزاد باشو
بهروز مهري
خداحافظ گاری کوپر
بعضیا داغشو بیشتر دوس دارن(بازم حسین)
آقا مصطفی . اون نه این ...(کلی سیاسی)
سامان اقوامی
حمید سعیدی
یلدا و مهدی
ساتیار
قدرت فکر و نگرش
احساسات و تخیلات یک دلارام سیاسی!!!!که یک ماهی سیاهه!
دانلود آهنگ
118همه ایران
مرتضي(يه پسر مهربون)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM