تبليغاتX
تاريك خونه
من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم
 

 

 

 

 

 

تا محيايي ديگر خدانگهدار ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 14:16  توسط فاطمه عرب سرخی | 

از بیم ها پناهی جستم

به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و

در پس هر دیوار

کینه یی عطشان بود

گوش با آوای پای رهگذری،

و لختی هر خنجر

غلاف سینه ئی می جست،

و با هر سینه مهربان

داغ خونین حسرت بود.

تا پناهی از بیمم باشد

مهرابی نیافتم

تا پناهی

از ریشخند امیدم باشد.

 *

سهمی را که از خدا داشتم دیری بود تا مصرف کرده بودم. پس، صعود روان را از تن خویش نردبانی کردم.

به گشاده دستی دست به مصرف خود گشودم تا چندان که با فراز تیزه فرود آیم خود را به تمامی رها

کرده باشم. تا مرا گساریده باشم تا به قطره واپسین.

پس، من، مرا صعود افزار شد؛ سفر توشه و پای ابزار.

من، مرا خورش بود و پوشش بود. به راهی سخت صعب، مرا بارکش بود به شانه های زخمین و پایکان پر

آبله.

تا به استخوان سودمش.

چندان که چون روح به سرمنزل رسید از تن هیچ مانده نبود. لاجرم به تنهائی خود وانهادمش به گونه

مردار لاشه ئی. تا در آن فراز از هر آن چه جسرگونه ئی باشد میان فرودستی و جان، پیوندی بر جان

بنماند.

تن، خسته ماند و رها شده؛

نردبان صعودی بی بازگشت ماند.

 *

جان از شوق فصلی از این دست

خروشی کرد.

 *

پس به نظاره نشستم.

دور از غوغای آزها و نیازها.

و در پاکی خلوت خویش نظر کردم که بیشه ئی باران شسته را می مانست.

در نشاط دورماندگی از شارستان نیازهای فرومایه تن نظر کردم و در شادی جان رها شده.

و در پیرامن خویش به هر سوئی نظر کردم.

و در خط عبوس باروی زندان شهر نظر کردم.

و در نیزه های سبز درختانی نظر کردم که به اعماق رسته بود و آزمندانه به جانب خورشید می کوشید و

دستان عاشقش در طلبی بی انقطاع از بلندی انزوای من بر می گذشت.

 *

و من چون فریادی به خود بازگشتم.

و به سرگشتگی در خود فروشکستم.

و من در خود فرو ریختم چنان که آواری در من،

و چنان که کاسه زهری

در خود فرو ریختم.

 *

دریغا مسکین تن من! که پستش کردم به خیالی باطل

که بلندی روح را به جز این راه نیست.

 *

آنک تنم، به خواری بر سر راه افکنده!

وینک سپیدارها که به سرفرازی، از بلندی انزوای من برمی گذرد، گرچه به انجام کار، تابوت اگر نشود

اجاق پیرزنی را هیمه خواهد  بود!

وینک باروی سنگی زندان، به اعماق رسته و از بلندی ها برگذشته، که در کومه های آزاده مردم از این

سان به پستی می نگرد، و امید و جسارت را در احشاء سیاه خویش می گوارد!

«-آه، باید که بر این اوج بی بازگشت

در تنهائی بمیرم!»

بر دورترین صخره کوهساران، آنک هفت خواهرانند که در دل افسائی غروبی چنین بی گاه، در جامه های

سیاه بلند، شیون کردن را آماده می شوند.

 *

ستارگان سوگند می خورند - گر از ایشان بپرسی –

که مرا دیده اند

به هنگامی که بر جنازه خویش می گرستیم و

بر شاخساران آسمان

که می خشکید

چرا که ریشه هایش در قلب من بود و

من

مرداری بیش نبودم

که دور از خویشتن

با خشمی به رنگ عشق

به حسرت

بر دوردست بلند تیزه

نگران جان اندوهگین خویش بود.

...

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 23:16  توسط فاطمه عرب سرخی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست..
از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست...
یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ...

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
مهر 1384
مرداد 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
دی 1383
آرشیو موضوعی
زندگینامه
پیوندها
بابا(فیض ا... عرب سرخی)(جدید)
مامان(مریم قدسی)
ساجده(عکسهای صبا)
بابا(فیض ا... عرب سرخی)
خانم دکتر(فاطمه عرب سرخی)
فریاد جاده ها(زهرا عرب سرخی)
گل پسر(سعيد نورمحمدي)
شهاب طباطبائی
امید محدث
زینب بحرینی
سیبستان(الهام عبادی)
مهجاد(سجاد سالک)
بهزاد باشو
بهروز مهري
خداحافظ گاری کوپر
بعضیا داغشو بیشتر دوس دارن(بازم حسین)
آقا مصطفی . اون نه این ...(کلی سیاسی)
سامان اقوامی
حمید سعیدی
یلدا و مهدی
ساتیار
قدرت فکر و نگرش
احساسات و تخیلات یک دلارام سیاسی!!!!که یک ماهی سیاهه!
دانلود آهنگ
118همه ایران
مرتضي(يه پسر مهربون)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM