![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
تنهائی ، تنهائی ، تنهائی ! تا به حال اینقدر احساس تنهائی نکرده بودم. تا به حال طعم تلخ سکوت اینچنین گریبانم را نگرفته بود. دیگر تو نیز هیچ نمی گوئی. گوئی تو هم دچار بغض روزمرگی شده ای. حسی برای تلاش کردن ندارم. قدرتی برای قانع کردنت ندارم. نگاه پرسشگرش عذابم می دهد. دیگر حتی اشتیاقی برای پایان نیست. شمردن روزها ! اشتیاق اضافه کردن حتی اندک گرمی ! انگیزه ای جز این نیست ... اگر از اینجا به سلامت خارج شدی و توانستی هوای خالی از مسمومیت خارج از اینجا را استشمام کنی ،سلام مرا به اهلش برسان وبگو چاره ای جز این ندارم. بگو فراموش نکرده ام که چه کرده ام و چه گفته ام. بگو به زودی ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 1:27 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|