![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
پریشانی ام را بخوان از نگاهم. آرام نگاه می کنی و من پر هستم از تلاطم. موج می کوبم بر خود. ناله می کشم در خود. گیسو فشانی می کنم. نوازشم می کنی !! مستانه تفکر می کنم به دوردست ترینها. با خنده ابر بالای سرم را بهم می ریزی !! برمی گردم به اولین نقطه. نقطه محو پر ابهام. نادانی از درونم فوران می کند. می ریزم از بالا به پائین و از پائین به بالا چونان ساعت شنی بی انتها. تمام نمی شود !! از شن مشتی می شوم و می کوبم بر جداره ساعت. چه تلخ پخش می شود و به پائین می ریزد مشت شنی. این منم ؟! این منم که اینگونه مشتاق پایانم ؟! مرا چه می شود ؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 12:12 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|