![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
صبح شد و از خواب اموات بیدار نشدی. صدائی آشنا ! مثل هر روز ! همنفسم به سراغم آمد ! "خانم گل صبح شده بیدار شو" گرفتگی رگ پا بماند برای فردا. امروز شروع شد. لحظه لحظه با او سیر می کنی. این روزها همه به سراغم می آیند. همه نگرانند. دیشب نگرانی از چشمان پدر ریزش کرد. بند دلم پاره شد. گرما بیداد می کرد. مادر گرمش بود. چهره اش سرخ شده بود. از چه می ترسید؟!! بلند شو. گرفتگی رگ پا بماند برای فردا. روی پاهایت بایست بلکه همنفس قوت بگیرد. کسی به در می کوبد. گاهی با پا گاهی با دست. شاید سر می کوبد. شاید می خواهد بگوید به زودی وارد می شود. شاید حرفی برای گفتن دارد. خواب اموات پایانی ندارد. گرفتگی رگ پا بماند برای فردا. دو روز مهلت دنیا را مجال گرفتگی رگ پا نیست. می لرزند دستان. شجاعتشان، جسارتشان و شاید حتی جوانیشان مانند قطعه یخی در برابر آفتاب ذوب شده. رگ پا گرفته. دیروز پای چپ. امروز پای راست. می لرزند دستان. نوشتی اما نوشتنی که فقط تو می دانی و همنفس. پس بگذار که گرفتگی رگ پا بماند برای فردا که امروز فرصتی نداریم. ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 9:54 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|