![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. در روزگاران خیلی دور، در یکی از روستاهای دور افتاده خانواده ای زندگی می کرد.
مادر فداکار خانواده
پدر بسیار زحمتکش خانواده
که سالها پیش به عقد همدیگر درآمده بودند.
و حاصل زندگیشان پسری بود به نام قلی
و یک کمی هم ترسو
مادربزرگ دوست داشتنی که سن و سالی ازش گذشته
و پدربزرگ پیر که همیشه مواظب همه بود
خاله و شوهر خاله که اینقدر خوب بودن
و مامان باجی پیر که وجودش برکت روستا بود
همگی در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند.
مامان خانواده روزها از حیوانات نگهداری می کرد
البته بعضی وقتها مامان بزرگ هم بهش کمک می کرد
نا گفته نماند که قلی هم به مامان و مامان بزرگ کمک می کرد
تا با پولش بتونه واسه قلی دفتر و کتاب بخره
بابا هم برای تهیه غدا خیلی زحمت می کشید
و همیشه سلسله مراتب رو رعایت می کردند
بالاخره مثل همه نیاکانش
...
خدا بیامرزدش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 مهر1386ساعت 10:33 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
و اما ادامه داستان ...
بهتر است برای بازگو کردن ادامه داستان کمی به عقب بازگردیم یعنی قبل از مرگ مادر فداکار. درست در همان لحظه که مادر خیلی بزرگ شده بود یک توطئه در حال وقوع بود.
مادر فداکار و پدر زحمتکش به خاطر خرجهای زیادی که قلی روی دستشان گذاشته بود مجبور شده بودند که به مرور زمان و از اهالی مختلف روستا پول قرض کنند.
آنقدر این کار را ادامه دادند تا جائی که دیگر احساس کردند که نمی توانند این بدهی ها را پرداخت کنند. در نتیجه ناچار شدند تدبیری بیاندیشند.
که البته در اینجور مواقع هیچ چاره اندیشی به گرد خاله مهربان نمی رسد.
شروع یک توطئه صبح روز حادثه : آن روز صبح مادر طبق معمول همه روزها از خانه به مقصد آغل خارج شد و با نقشه قبلی مسیرش را تغییر داد و به سمت قلعه ده حرکت کرد.
و چون همه چیز از قبل پیش بینی شده بود پدر زحمتکش شب قبل به قلعه رفته بود و به اندازه مدت زمان طولانی برای مادر فداکار آب و آذوقه در آنجا پنهان کرده بود. مادر وارد قلعه شد و برای مدت طولانی در قلعه پنهان ماند.
در این فاصله پدر زحمتکش و خاله مهربان به تمامی اهالی روستا اعلام کردند که ننه قلی را جلال فتوحی کشته و جسدش را پنهان کرده.برای مادر فداکار هفت شب و هفت روز مراسم سوگواری برگزار شد و فقط خدا می داند که یکایک اقوام و اهالی چقدر از مرگ ننه قلی ناراحت بودند.
تا اینکه ... روز رسوائی : آن روز صبح قلی که قبلاً هم گفته بودم کمی فضول بود،
دور از چشم پدر زحمتکش به نزدیک قلعه رفت تا کمی فضولی کند.
قلی وارد قلعه شد و ناگهان چشمش در چشمان مادرش افتاد.
شروع کرد به گریه
اما قلی گوشش خریدار این حرفها نبود. گریه کنان از قلعه خارج شد و رفت سراغ آجان روستا که همان شوهر خاله مهربان بود و تمام قضایا را برای آجان باشی تعریف کرد.
آجان باشی به اتفاق قلی به قلعه رفتند و مادر فداکار را دستگیر کردند.
پدر زحمتکش هم به عنوان متهم درجه ۲ دستگیر شد.
و اینگونه بود که قلی که بعدها نام مستعار حاج سعید را به خود نسبت داد باعث زندانی شدن مادر فداکار و پدر زحمتکش شد.
منتظر ادامه داستان در زندگینامه ۳ باشید ...
عکس از سید رضا حسینی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 مهر1386ساعت 12:9 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|