![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
چند روزیست دنبال فرصتی می گردم که بنشینم و فکر کنم. باورش سخت است اما به حدی برای خودم فکر مشغولی و دل مشغولی درست کرده ام که گاهی، روزها مجال فکر کردن به مسائل پیش روی را نمی یابم. برای خودم یادداشت گذاشتم که بنشینم و به هدفم فکر کنم.حقیقت این است که وقتی به تفکر در این امر می پردازم دچار یک مشکل بزرگ می شوم و آن این است که موانعی بر سر راه اهدافم می بینم که با فکرمشغولی هایم نسبت مستقیم دارد و آنوقت است که فکرم به پرواز در می آید. وقتی فکر می کنم که هدفم از کار کردن در مشارکت واقعاً چیست و ناخودآگاه تا اسم مشارکت می آید یاد هادی قابل می افتم، تمرکزم بهم می خورد. بلند می شوم. سرم را با کارهای دیگر گرم می کنم تا بلکه یادم برود که چه کلاه گشادی بر سرمان گذاشتند و ما هیچ نگفتیم. شب شد. من هنوز فکر نکردم. به ستاره ها قول می دهم فردا فرصتی برای تاُمل پیدا کنم. و سعی می کنم خودم را بخوابانم. ماه دستش را روی پیشانی ام می گذارد و زیرلب چیزهائی زمزمه می کند. شاید حمد شفاء، شاید دعا، شاید ... ستاره ها برایم لالائی می خوانند. بخواب فاطمه بخواب. چه شبی است امشب !! سپیده دم با اولین شعاع نور برمی خیزم.عبا به تن می کنم و شال سپید بر سر، راهی دشت می شوم. فضا برای فکر کردن بیکران است اینجا! خودم به خودم سیخ می زنم : هدفت چیست؟ جوانی هستم متهم به جوانی که هیچ نفهمیدم از جوانی. گشتم به دنبالش. در این سرزمین نیافتمش. فکر کوچ اولین راهکار بود. پیری گفت : همیشه اولین راه حل بهترین راه حل نیست! فرزند کنکاش کن. کنکاش کردم. رفتم و رفتم و رفتم. رسیدم به نقطه ای که دیدم هزاران هزار جوان متهم مثل من به آن نقطه رسیده اند. سیلی شدیم از همان نقطه و فرود آمدیم بر سر کسانی که متهممان کرده بودند. در اوج بودیم و هیچ نمی دیدیم. حالی داشتیم که در پوستمان نمی گنجیدیم. سیلی فراگیر که شاید توانستیم حتی کل جامعه را همسو کنیم. می خواندیم : ما زنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست اما چه شد؟ همسو شدنمان دیری نپایید. دوباره پخش شدیم. به عدم رسیدیم. دوباره قطره قطره در حسرت دریا به تماشا نشستیم. در آرزوی آن روزگاران، با کوله باری از افسوس روزهائی که گذشته و برنمی گردد، پس از گذشت ۷ سال، چمدانی به مقصد ساختمان ۱۸۰ سمیه بستم. از در که وارد شدم خاطراتی برایم تداعی می شد که شاید در بعضی موارد برایم سخت بود که بغضم را کنترل کنم. حال و هوائی جدید حاکم بود که با آن غریبه بودم. حس کردم دیگر نمی توانم در این فضا کار کنم. برایم سخت بود. به سمت در خروجی برگشتم اما حسی جلوی رفتنم را گرفت. حسی که به من گفت باید دوباره تلاش کرد. باید دوباره جاری شد و این بار دیگر اشتباهات گذشته را تکرار نکرد. آمدم. آمدنی که نمی دانستم اینبار ماندنی هستم یا نه. ولی در نظر خودم مهم آمدن بود. آمدم اما باز ... باز به نقطه چرا رسیدم. رسیدم به جائی که باز از من پرسیدند چرا آمدی؟!! دوست دلسوز عزیزم؛ آمدم که جاری شوم. آمدم که جاری شوی. آمدم تا بلکه اینبار جاری بمانیم. قطره قطره بودن را تمام کنیم. به جان هم نیش زدن را رها کنیم. نگاه کنید به گذشته ای که خیلی هم دور نیست. قدم زدن روی پل حماقت آسان است از آن بپرهیزیم. آرزویم باز هم خواندن دست جمعیمان است : ما زنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست زنده بمانیم زنده !!
نوشته فاطمه عرب سرخی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 17:16 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
نور مستقیم آفتاب چشمانم را می آزارد. دست را سایه بان چشم می کنم تا بتوانم روبرو را ببینم. پدرم از پدرش که از پدرش جدش شنیده بود نقل می کرد :"وقتی شعاع مستقیم آفتاب به سطح خشک زمین بتابد در یک فاصله معین چیزی شبیه به چشمه رویت می شود که تشنگان در راه مانده همیشه با دیدنش به سمت آن می دویدند و وقتی به آن می رسیدند و می دیدند که پر از خالیست به معنای واژه سراب دست می یافتند." سخنی که پدرم از پدر جد پدرش برایم نقل می کرد در نظرم داستانی در ارتباط با در بیابان ماندگان آن زمان بود. به راستی که بعضی از روایات در نظرمان داستانی بیش نیست تا زمانی که تجربه اش کنیم. با دستانم سایه بانی درست کردم و به روبرو نظری افکندم. خدای من! یک نهر پر از آب زلال کمی آن طرفتر وجود دارد. دوان دوان به سمتش حرکت می کنم. هر چه سرعت دویدنم بیشتر می شود، نهر آب از من دورتر می شود. ناگهان به یاد داستان پدرجد پدربزرگم افتادم. باورش سخت است! اما این هم سرابی بیش نیست. به یاد می آورم روز اول با خود می اندیشیدم که فقط نیاز به یک بستر دارم تا بسان یک رود جاری شوم. امروز ناامید، تنها امیدم تحقق سراب است. خـــــــدایا ماه رمضان ماه توست. سفره ای که پهن است سفره پر برکتی است که صاحبش توئی. خـــــــدایا بر تشنگان در راه مانده، سرابها را تبدیل به آب زلال بفرما. خــــــــدایا به حق همین سفره ات مظاهر انسانیتی چون هادی قابل را از چنگال مدعیان به ناحق دین نجات بده. الهی آمیــــــــــــــــــــــــــــــــن
نوشته فاطمه عرب سرخی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 شهریور1386ساعت 15:15 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
همیشه گفتم، بازم میگم جلوی رفتن رو نباید گرفت. اونی که تو دلش رفتن داره هر کاریش که بکنی رفتنیه. اینجور وقتها همه میگن :"خدا بیامرزدش" "جوان خوبی بود یادش به خیر" "برای شادی روحش جمیعاً صلوات ختم کنید".
هر کس یه چیزی واسه گفتن داره.من هر چی فکر میکنم هیچی جز گریه ندارم. راحتم بگذارید. بگذارید گریه کنم!! ...
نوشته فاطمه عرب سرخی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 13:21 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
در چهارچوب در ایستاده ام. فکر می کنم که پشت سرم را نگاه بکنم یا نه؟!!
می ترسی؟ ترس که نه!نگرانم که پشیمان شوم. بسم ا... می گویم و سر می چرخانم. می بینی؟!با چشمی اشک آلود نشسته بر بالینم. "نرو نرو تو را به خدا قسمت می دهم نرو" در این نقطه حسی وجود ندارد.درد دیگر نیست. رها آزاد انتخاب کن! چه می کنی؟ باز سر می چرخانم.هنوز امیدوار نشسته.بهترین دوران زندگی را او برایم ساخته بود.دوریش شاید بسی سخت تر از تحمل این دردهای جانکاه باشد. سر می چرخانم به روبروی.مهلتی نمانده.باز هم داری می روی.مجالی برای تفکر ندارم.باید تصمیم بگیرم. باز سر می چرخانم.باز هم می بینمش بلکه بتوانم چشمانم را از دیدنش سیر کنم و بروم. ... رفت ... سیر شدنی در کار نبود.شنیده بودم عشق را باید تاوانی پرداخت.لمس نکرده بودمش! آنقدر تلخ است که شیرین است !!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 شهریور1386ساعت 10:20 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|