![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
زيباست!چقدر زيباست آب!
كه بي وقفه مي رود و نمي خواهد كه بداند! كه مي گذرد و مي رود.كه اگر بازمي ايستاد ، مي گنديد. كاش بوي گنديدگي دمي راحتمان مي گذاشت. كاش مي توانستيم ندانيم و بگذريم.كه دانستن و ايستادن گنديدگيست.تعفن است! رود آب است!آب است كه مي رود ، كه مي گذرد. با چشمانت دنبالش مي كني و حسرت مي خوري. احساس رخوت تمام وجودت را فرا مي گيرد. دوست داري مثل آب عريان شوي و بدوي! بدوي و بدوي و بدوي !!! تا جائي كه ديگر هيچ بني بشري نباشد. هيچ كلاغي ، هيچ ديواري ، هيچ تخته سياهي نباشد! تا ناكجا !!! ناكجائي كه همه اش وهم است و خيال! اي كاش دويدن را قادر بودم! اي كاش ...
نوشته فاطمه عرب سرخي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 12:2 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
نگاه كن!
ببين! مي بيني؟ كاش تو هم مي ديدي آنچه را كه ميبينم.سخت است.ولي مي توانم برايت توصيف كنم كه چگونه است !!! اما آنچه كه نمي توانم توصيف كنم ،آن چيزهائي است كه نمي بينم! و مي بينم كه نمي بينم ! و لحظه دردناك همينجاست كه ببيني چگونه نمي بيني ! چشمانت را مي بندي. پلكها را روي هم فشار مي دهي. چشمانت را باز مي كني. ولي باز هم نمي بيني و مي بيني كه نمي بيني ! پيش خود مي گوئي اين صوت از كدام سو مي آيد؟ باز چشمانت را مي بندي و به دنبال صوت حركت مي كني. چونان فرياد بي غريو باد، هي هي كنان تو را به اين سو و آن سو مي كشد. به در و ديوار مي كوبد. به پائين و بالا مي برد. هيچ نمي گوئي ! فقط دوست داري با او به مقصد نهائي برسي. ببيني آنچه را كه نمي بيني ! تلخ است ،آن لحظه كه پنداشتي به مقصد رسيدي. چشمانت را گشودي و ديدي كه در همان منزلي !!! ديدي؟!! باز هم نمي بيني ! بزرگي گفت "آنچه كه مي بيني كه نمي بيني، تو خود هموئي!" ديدي؟!! ديدي كه نديدي؟!! ...
نوشته فاطمه عرب سرخي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 16:6 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
سلام
خدایا دستت درد نکند حالا که قزاق ها را برای حمایت از انرژی هسته ای ما فرستادی بی زحمت کاری کن که هر چقدر شورای امنیت علیه ما "کاغذ پاره " صادر میکنند خودشان تحریم اقتصادی شوند !!! اجرت با امام حسین (ع). خدایا از اینکه راه قانونی برخورد با اراذل و اوباش را به ما نشان دادی از تو ممنونیم! البته اگر برادران ما به جای هفت دست آفتابه ولگن شام و ناهار دور گردن آنها می انداختند شاید دیگر برای سیر کردن شکم زن وبچه شان اراذل نمی شدند و نظام مستحکم ما را به خطر نمی انداختند! خدایا تصویر زنی را برایت می فرستم که وقتی در دفاع از دختر جوانش تنها معیار جدا سازی فواحش از مومنه ها را از سر خود برداشت و "فواحش" شد ! به معجزه الهی و بر اثر برخورد نور آفتاب فرق سرش شکافت و خون بر صورتش جاری شد !!! بعد هم توی تاکسی نشست و رفت به جهنم!!!!
تا به همه بفهماند که این هزاره انصافا هزاره معجزه است!!! خدایا نفت و سیب زمینی سر سفره هامان آمد ! اما یک خواهش کوچک دارم : "تو را به حضرت عباس(ع) دیگر معجزه نکن . بگذار عادی زندگی کنیم!!!" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 خرداد1386ساعت 13:33 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
نمي دانم تو هم مثل من فكر ميكني كه قضيه از اينجا به مشكل برنخورده بلكه مربوط به قبل تر است، يا
درست بر عكس من، فكر مي كني اشكال از روزمرگي خودمان است.داشتم فكر مي كردم گندم چه طعمي دارد!داشتم فكر ميكردم واقعا به خاطر وسوسه خناس و طعم مزخرف گندم است كه الآن اينجايم يا اينكه نه ... من خيلي دووووورم! يعني بحث انوار طيبه كارمان را به اينجا كشاند!! يعني من بالاخره ميفهمم كه مادرم حوا به وسوسه خناس گندم خورد يا پدرم آدم در حسرت انوار طيبه فرود آمد! يعني پدرم آدم وقتي كف دست راست خدا سرنوشتمان را ديد باز هم انتخاب كرد كه به دنبال ثمره انوار طيبه فرود آيد وچنين كند؟!!! روزها اوقاتم به تفكر در اين امور ميگذرد ،كه اگر چنين است پس كجايند آن اشجار !! پدرم ! مرا با خود به زمين آوردي، نه مرا ،كه سرنوشت مرا با خود آوردي! ديدي انوار را؟! كه اگر ديدني بود در اين جهان نميگنجيد! پس هيچ!دگر هيچ!! فنا نشديم.اما به باد داديم. و آيندگان مي خوانند داستانت را. مي خوانند هابيل و قابيل را و مي خوانند مرا، كه هميشه بودم و هستم اقليماي زيباروي تو كه گويند اولين فتنه گر عالميانم !!!
نوشته فاطمه عرب سرخي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 14:21 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|