![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
امروز غم دارم.
امروز دلم داد و بيداد ميخواد. امروز دلم فرياد ميخواد. امروز دلم يه گريه سير ميخواد. امروز دلم "او" رو ميخواد ولي "او" نيست.ديگه نيست ! امرو دلم ميخواد با صداي بلند فرياد بزنم بگم:خــــــــــــــدا آخـــــــــــــــه چــــــــــــــــرا؟!!! امروز ديگه هيچي خوشحالم نميكنه. امروز دوست دارم به درو ديوار، به زمين و زمان ، به عالم و آدم ناسزا بگم. امروز ديگه بهم دلداري نده. امروز ديگه بهم نگو كه همه چيز درست ميشه. امروز بيا به هم دروغ نگيم. امروز بيا به ياد فاطمه سكوت كنيم. امروز هنوز فاطمه نرفته. امروز ديگه من ميدونم كه فاطمه مال ما نيست. امروز به ياد فاطمه گريه مي كنم. امروز تموم نميشه. امروز روز بديه. امروز بيا منو ببخش. امروز هوا ابريه. امروز چرا بارون نمياد! امروز به فاطمه خنديدم. امروز با فاطمه ميميرم. امروز براي فاطمه ميميرم. امروز رو هيچ وقت از ياد نميبرم. امروز درد دارم...
نوشته فاطمه عرب سرخي |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 اردیبهشت1386ساعت 11:18 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
عجيبه !خيلي عجيبه ! نمي دونم چرا بعضي وقتها يهو همه چيز عوض ميشه .اصلا اين روزا انگار آهنگ
زندگي عوض شده.وقتي آهنگ زندگي عوض شه ، همه چيز عوض ميشه. مثلا ديگه حال نمي كني بري توي يه خيابون شلوغ و همين طور كه داري از وسط جمعيت رد ميشي به صداي "رضا صادقي" گوش بدي. ديگه در به در دنبال يه سنگ صبور نمي گردي كه سفره دلتو جلوش باز كني و خيال خودت و اطرافيانت رو راحت كني. ديگه دوست نداري وقتي درد داري داد بزني بگي :"آآآآآي درد مي كنه". ديگه وقتي يه نفر با دو تا چشم گرد جلوت نشسته و داره برَوبر نگات مي كنه و از حالت نگاه كردنش مشخصه كه هيچي از حرفات نمي فهمه ، دوست نداري بكوبي تو سرش.اتفاقا يه جورائي با دنياش حال مي كني.نمي دوني دلت چي مي خواد يا واسه كي تنگه.يا دليل سكوتت چيه.ولي دوست داري تو همين عالم دلتنگي و سكوت بموني.بي تفاوت نباشي و سكوت كني.اونوقته كه همه فكر مي كنن يه ضربه به مغزت خورده و مختو تكون داده.اينقدر به پروپات ميپيچندو سئوال مي كنن كه كلافه مي شي.اونوقت دلت مي خواد داد بزني و سكوتتو بشكني.از افكار عميقت به بيرون پرتاب مي شي.و ديگه چاره اي نداري جز زندگي!! تو اين لحظه درك مي كني كه چقدر واسه يه زنداني بعد از ساليان سال حبس، آزادي سخته!! زندگي سخته !!!
نوشته فاطمه عرب سرخي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 اردیبهشت1386ساعت 13:18 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
جاسوس!!!
کی ؟ فرحبخش؟ نه بابا... آره واسه همه اونایی که توی این روزنامه و اون روزنامه حتی ۱ بار هم علی فرحبخش رو دیده باشن باور نکردنیه که کسی با اون مشخصات بتونه جاسوس !!! باشه . بنده خدا مدتی دبیر سرویس اقتصادی روزنامه ما بود. نمیدونم دوستانی که حکم به گناهکار بودن علی که تک پسر گل پسر مادرشه دادن اصلا قیافشو دیدن راستی جاسوسی که به هیچ کدام از ادارات دولتی نمیره و به هیچ سند محرمانه ای نداره چی به اربابای امپریالیست جهانیش میفروشه. نکنه فیلم های در حال اکران رو سی دی میکنه و میفرسته خارج تا به صنعت سینما ضربه بزنه؟؟؟؟ نه جاسوس کارش بالاتر از این حرفاست باید کل نظام رو بفروشه.نکنه یه کپی از پرونده هسته ای مونو که اتفاقا البرادعی تو فرودگاه جا گذاشته بر داشته و به خارجی ها فروخته ؟ اگه اینجوره چرا با همه علاقه اش به پدرش واسش یه خونه که طبقه اول باشه نخریده که پدرش با این نا رسایی قلبیش مجبور نشه تا طبقه ۴ پله ها رو هن و هن کنه؟؟؟ از حرفایی که زدم خجالت میکشم .اماخوب اگه دوستان میگن گناهکاره حتما هست ...منم علی دایی کاپیتان سابق تیم ملی ایران هستم!!! اینم عکسایی از دیدار پریشب روزنامه نگاران با خانواده فرحبخش
و البته توصیه های ایمنی یک دوست(خانم شفیعی همسر اکبر گنجی )
و خانواده ای که باید خود را شاد و خندان نشان دهد... یا حق |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 14:28 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
راه مي رفتم،كار مي كردم،فكر مي كردم،فكر مي كردم،راه مي رفتم،كار مي كردم،فكر مي كردم به آنچه مي شود و آنچه نمي شود.كه چرا مي شود و چرا نمي شود.غرق درد افكار،خسته از كار،با ميخچه پا چه كنم؟!!!
اين روزها اتفاقات عجيب زياد برايم رخ مي دهد.اخبار شكه كننده و دردآور زياد به گوشم مي رسد.حسي از درون مي جنبد.تلاش ميكند.مي خواهد فرياد برآرد.با تمام وجود بغضم را قورت مي دهم و حسم در نطفه كور مي شود !!! باز هم راه مي روم و فكر مي كنم.در اين نقطه خستگي بي معناست.درد است درد ... بعضي دردها درمان ندارد.هم نفسم مي گويد روحت درد مي كند.گاهي اوقات حس مي كنم روحم نياز به اين دارد كه كسي به او تنفس مصنوعي بدهد.حس مي كنم روحم نفس كشيدن را از ياد برده.گاهي اوقات حس مي كنم پيش او هم شرمنده ام ... هم نفسم به سفر رفت.خدا به همراهش.اين را نيز جزء وقايع تلخ زندگيم،در دفترچه يادداشت خاطرات روزانه خواهم نگاشت.باز هم درد مي كند بدجور درد می کند...
نوشته فاطمه عرب سرخي |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 10:41 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
روزگاري است كه ديگر نمي شود حتي روي لحظه ها هم حساب كرد.ديگر نمي شود روي بودن ها روي ماندن ها روي جاوندانگي ها حساب كرد.شايد تا امروز تا اين لحظه بوده و لي از اين لحظه ديگر نيست ! وقتي كه نيست يعني نيست نيست نيست ...
حالا اگر ميخواهي زمين و زمان را به هم بدوزي و با اصرار تاكيد كني كه حق توست كه باشد و نيست ! اين كار را بكن تا تو هم مثل من ببيني كه بي نتيجه است! سالها فكر كردي.سالها خواندي.سالها خوانده هايت را اندوختي براي امروز!امروز چه روزي است؟زمانش رسيده؟بله زمانش رسيده اما افسوس ... به سادگي يك چشم بر هم زدن همه چيز بر باد مي رود.مي بيني كه دارد مي رود !فرياد مي زني كه نروووووو! ولي باز هم بي فايدست! مي رود و تو ميماني و تو و تو و تو ...
نوشته فاطمه عرب سرخي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 12:47 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
سلام
حقیقت اینه که من خیلی با نوشتن سرو کار نداشتم.شاید بشه گفت بیشتر وقتم به کشیدن گذشته تا نوشتن.حالا این کشیدن جوانب مختلفی داره.مثلا نقشه کشیدن ٫ داد کشیدن یا حتی درد کشیدن.به هر حال الان که دارم سعی می کنم قلم به دست بگیرم ٫ خیلی امیدوار نیستم که بتونم به سرعت ارتباط برقرار کنم به ۲ دلیل ٫ یکی اینکه بلد نیستم خیلی خوب و مفید بنویسم و دیگر اینکه دستی که قلم را بهش سپردم برای ادامه بقا شدیدا نیاز به دعا دارد.ضمن اینکه بعد از کلی فکر کردن در مورد اینکه حالا که می خوام بنویسم باید از کجا شروع کنم و اصلا راجع به چی باید بنویسم !یه حسی بهم گفت قلم رو بده بدستت بگذار خودش رو کاغذ حرکت کنه.خلاصه من که به گفته حسم عمل کردم ولی باید بگم یه جورائی ریسک بزرگی کردم.آخه همونطور که میدونید تو ذات آدمیزاد یکی دوتا حس که وجود نداره!خیلی بیشتر از اینها حس وجود داره که بر حسب اتفاق یکی از این حواس ٫ حس علاقه شدید به مردم آزاریست.
نوشته فاطمه عرب سرخي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 10:48 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|