![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
سلام
من از شهر کرمان با شما صحبت میکنم . در اینجا جشنواره کتاب کودک و نوجوان راه افتاده است که برای خودش کم الکی نیست . به عنوان خبرنگار چیزهای زیادی برای گفتن دارم .! بی برنامه و بی نظم ترین جشنواره ای که تا به حال به آن دعوت شده ام اینجاست . از تبعیض میان هتل خبرنگاران و نویسندگان گرفته تا نداشتن امکانات اینترنتی و حتی ندادن چای در هتل محل اقامتمان و همچنین امکاناتی مانند تلویزیون و تلفن در هتل . اصلا یک چیزی این روزها هر کس به شما گفت که برویم کرمان جشنواره است و ال و بل . قبول نکنید چون به قول طهوری در کویر لوت اسیر میشوید . دیروز آمدم با اینترنت خبرنگاران کار کنم کسی آمد و گفت :"این کامپیوتر مال منه و برای کار خودم گذاشتم اینجا و شما تنها ۵ دقیقه حق استفاده دارید . شما قضاوت کنید در ۵ دقیقه ای که تازه خودش هم با بی احترامی تمام بالاسرم ایستاده بود من چه کار میتونستم بکنم؟ به هر حال فعلابه کرمان نیایید خبری نیست!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 اسفند1383ساعت 9:48 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
سلام دوستان . من میرم کرمان .برای جشنواره کودک .البته زود برمیگردم با داستانهایی زیبا که برگرفته از مسافرت با نویسندگان کودکه به هر حال روز خوش.
راستی بارون حال داد . میبینم که دوباره رفتین سراغ چمدون لباسهای گرم . انگار زمستون نمی خواد بره.
بارون و دوست دارم هنوز ..........................چون تو رو يادم مياره حس ميكنم پيش مني ............................وقتي كه بارون ميباره فعلا به قول يه بنده خدا لامت(منظور به سلامته) عكس و نوشته و همه چي از خودم!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 اسفند1383ساعت 14:37 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
باز سلام من اومدم با همون طعم همیشگی و همون مزه وهمون قیمت!!!!
از جواد منتظری عزیز ممنون که قدم سر چشم من گذاشت و چراغ نظرات مطلب مسجد ارک رو روشن کرد ... راستی چرا شما دوستان نمیگید که دوست دارید چه عکسی بزارم اینجا تا من در اسرع وقت به اطلاع خودم برسونم که مردم چی میخوان ..!هان! راستی یک اتفاق تازه با بروبچ هیات محل رفتیم حرم امام خمینی جاتون خالی خیلی حال داد شب شام غریبون . آقا موقع برگشت هر چی گشتیم کفش من یکی آب شده بود رفته بود تو زمین .. الخلاصه مجبور شدم پا لخت برگردم و مضحکه عام و خاص بشم.. یاد اون روزی افتادم که" مهدی قاسمی رو مجبور کردم کفشهاش رو بزاره دم در حسینیه کربلائیها و گم شد و کل عاشورای ۲ سال پیش رو پا لخت گشت" . ........... . به خودم گفتم حقته این عکس هم ربطی به مطلب نداره هویجوری گذاشتم .در ضمن از آقا سامان اقوامی هم که مشهده میخوام برا همه عکاسای ناکام که (هیچ قققوتی نداریم بخوریم) دعا کنه!
فعلا یا حق..... عکس و نوشته من ( اینم به تقلید از وبلاگ یلدا و مهدی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 4 اسفند1383ساعت 13:3 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|