![]() |
![]() |
|
| من از عمرم چه فهميدم، نفهميدم چه فهميدم، همان اندازه فهميدم، كه فهميدم نفهميدم |
|
سلام بی مقدمه بگم ! فکر کنم وارد فاز بدو بدو شدیم. حدود یک هفته است که ما کارو زندگیمونو ول کردیم و داریم دنبال این نیم وجبی می دویم که دست گل به آب نده ! نظر شما چیه؟!!
... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 12:28 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
به جرات میتونم بگم در سراسر عمر سیاسی نه چندان طولانی ام اتفاقی به این دردناکی رو تجربه نکرده بودم. اینکه باور داشته باشی اون چیزی که داری خرجش میکنی بزرگترین و تنها سرمایته قطعا بزرگترین ریسک محسوب میشه. حالا میخواد اون چیز یه اسکناس ۱۰۰ تومانی باشه یا میخواد یه مرد بزرگ یا حتی یه سرمایه ملی باشه. مهم اینه که اگه تو این قمار ببازی شاید یه آدم فقیر به حساب نیای ولی قطعا بزرگترین سرمایتو از دست دادی. اینکه امروز من چقدر از این جریان غمگینم رو فقط خدا میدونه. به هر حال من اسمشو میگذارم بزرگترین سرمایه گذاری که اصلاح طلبان برای بقای کشور انجام دادند و امیدوارم که مردم بدونند که چه بهایی برای این انتخابات پرداخت شده.
یا حق ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 11:34 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
علاقه قلبی ام به صداقتش را گرچه مجبورم که از خیلی ها پنهان کنم اما خوب می دانم که بر همگان عیان گشته! دختربچه ای ۱۴ ساله به حساب می آمدم که با آمدنش دریافتم که دخترخانمی ۱۴ ساله هستم. دریافتم که یک نوجوان ۱۴ساله به طور حتم در سرنوشت کشورش تاثیرگذار و مهم است. حس قشنگی بود که همواره با من بود و اکنون که خانمی ۲۵ ساله هستم، حس زیباتری دارم به واسطه استشمام رایحه ای که تنها و تنها از عبای شکلاتی مردی بزرگ به مشام می رسد. یاد دارم راه رفت و راه رفتم، دوید و دویدم، ایستاد و ایستادم، سکوت کرد و ساکت ماندم، گریست و خون گریه کردم. اینک او خندید، پس چرا نخندم ؟!!
پی نوشت : از دوست عزیزم "حسن سربخشیان" بابت شکار لحظه ای به این شیرینی تشکر میکنم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 11:0 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
سلام
همگی دوستان باید کم کاری من رو در آپ کردن اینجا ببخشند. حقیقتش اینه که یه جورایی عذرم موجهه. دوره نقاهت طولانی مدت محیا، کارهای عقب افتاده شرکت، آمدن و نیامدن آقای خاتمی، مسائل مربوط به ستاد ۸۸، درس(که فکر کنم کلا بی خیالش بشم سنگین ترم)، مادر بودن، همسر بودن و ... به هر حال به خاطر درخواست دختر عموی عزیزم که خودش می دونه چقدر واسم عزیزه سرکار خانم دکتر فاطمه عرب سرخی که فکر کنم بتونم از اسم نازنینش سوءاستفاده کنم محیا خانوم اینجا بگذارم و برم دنبال کارم. و خواهش می کنم برای بهبود حال محیا دعا بفرمایید. ایام به کام.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 10:27 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
نیمه شب پاییزی تمام نمی شود. چشمانم را می بندم و به فردا فکر می کنم. کارهای نیمه تمامی که پایانی
ندارد! فردا باید تمام کارهای مانده را از بلاتکلیفی رها کنم. هیچ کس نیست که بداند چقدر زمان دارد برای اتمام کارهای نیمه تمام. از پنجره اتاق نگاهی به آسمان می اندازم.از صبح خبری نیست. شب های طولانی و تمام نشدنی برایم نشانه ای است از فردا روز کوتاه و زودگذر که در آن هیچ فرصتی برای انجام کارهایم نمییابم. خوب می دانم که بی تابی کردنم برای دیدن فردایی که انتظارش را دارم بی فایده است. می نویسم ... خط می زنم ... می نویسم ... خط می زنم ... وقتی فکر می کنم به شبهای طولانی و بی تابی های پیش از این، می بینم که پر است از نوشتنها و خط زدنهایم بی آنکه بتوانم آن جمله ای که به دنبالش هستم را بیابم. ناگهان در کشاکش یافتن جمله ای که بتوانم با آن کلامم را ختم کنم، چشمم به پنجره اتاق افتاد! اولین پرتو خورشید چشمانم را نوازش داد! چه جالب ! صبح از راه رسید و فردا شد و من همچنان کلامم ختم نشده. باز هم خط می زنم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 19 آذر1387ساعت 0:57 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
میانه برو تا همیشه بروی که اگر نروی باز می مانی. امروز نزدیکترینم گفت: "بگذر و برو." به حرفش فکر می کنم می شود گذشت، مثل همیشه، اما اینبار ... نمی دانم چرا ایستاده ام و فکر می کنم. نمی دانم چرا نمی روم. صندلی را می کشم جلو که رویش بنشینم. خدای من ! انگار که از بلندی به پائین سقوط کردم. نزدیکترینم گفت: "این آخرین سقوط نیست. اگر بمانی سقوطهائی بس دردناکتر خواهی داشت." حق با اوست باید بروم اما نمی دانم چرا باز هم ایستاده ام. خدایا چرا اینبار رفتن اینقدر برایم سخت شده است. نکند نتوانم بروم !! نگاهی به وجودم انداخت و گفت: "نه، تو اینبار رفتنی نیستی. بمان ولی تو را به خدا آهسته بمان که باز هم چشمانم در هم پاشیدنت را نظاره گر نباشد." قول دادنم فایده ای ندارد. مثل این می ماند که کسی خودش را از بالای یک برج صد طبقه به پائین بیاندازد و قول بدهد که هیچ گاه به زمین نرسد. فقط امیدوارم که صدای سقوطم به گوش همگان نرسد! ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 5 آذر1387ساعت 1:59 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
تا محيايي ديگر خدانگهدار ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 آبان1387ساعت 14:16 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
از بیم ها پناهی جستم به شارستانی که از هر شفقت عاری بود و در پس هر دیوار کینه یی عطشان بود گوش با آوای پای رهگذری، و لختی هر خنجر غلاف سینه ئی می جست، و با هر سینه مهربان داغ خونین حسرت بود. تا پناهی از بیمم باشد مهرابی نیافتم تا پناهی از ریشخند امیدم باشد. * سهمی را که از خدا داشتم دیری بود تا مصرف کرده بودم. پس، صعود روان را از تن خویش نردبانی کردم. به گشاده دستی دست به مصرف خود گشودم تا چندان که با فراز تیزه فرود آیم خود را به تمامی رها کرده باشم. تا مرا گساریده باشم تا به قطره واپسین. پس، من، مرا صعود افزار شد؛ سفر توشه و پای ابزار. من، مرا خورش بود و پوشش بود. به راهی سخت صعب، مرا بارکش بود به شانه های زخمین و پایکان پر آبله. تا به استخوان سودمش. چندان که چون روح به سرمنزل رسید از تن هیچ مانده نبود. لاجرم به تنهائی خود وانهادمش به گونه مردار لاشه ئی. تا در آن فراز از هر آن چه جسرگونه ئی باشد میان فرودستی و جان، پیوندی بر جان بنماند. تن، خسته ماند و رها شده؛ نردبان صعودی بی بازگشت ماند. * جان از شوق فصلی از این دست خروشی کرد. * پس به نظاره نشستم. دور از غوغای آزها و نیازها. و در پاکی خلوت خویش نظر کردم که بیشه ئی باران شسته را می مانست. در نشاط دورماندگی از شارستان نیازهای فرومایه تن نظر کردم و در شادی جان رها شده. و در پیرامن خویش به هر سوئی نظر کردم. و در خط عبوس باروی زندان شهر نظر کردم. و در نیزه های سبز درختانی نظر کردم که به اعماق رسته بود و آزمندانه به جانب خورشید می کوشید و دستان عاشقش در طلبی بی انقطاع از بلندی انزوای من بر می گذشت. * و من چون فریادی به خود بازگشتم. و به سرگشتگی در خود فروشکستم. و من در خود فرو ریختم چنان که آواری در من، و چنان که کاسه زهری در خود فرو ریختم. * دریغا مسکین تن من! که پستش کردم به خیالی باطل که بلندی روح را به جز این راه نیست. * آنک تنم، به خواری بر سر راه افکنده! وینک سپیدارها که به سرفرازی، از بلندی انزوای من برمی گذرد، گرچه به انجام کار، تابوت اگر نشود اجاق پیرزنی را هیمه خواهد بود! وینک باروی سنگی زندان، به اعماق رسته و از بلندی ها برگذشته، که در کومه های آزاده مردم از این سان به پستی می نگرد، و امید و جسارت را در احشاء سیاه خویش می گوارد! «-آه، باید که بر این اوج بی بازگشت در تنهائی بمیرم!» بر دورترین صخره کوهساران، آنک هفت خواهرانند که در دل افسائی غروبی چنین بی گاه، در جامه های سیاه بلند، شیون کردن را آماده می شوند. * ستارگان سوگند می خورند - گر از ایشان بپرسی – که مرا دیده اند به هنگامی که بر جنازه خویش می گرستیم و بر شاخساران آسمان که می خشکید چرا که ریشه هایش در قلب من بود و من مرداری بیش نبودم که دور از خویشتن با خشمی به رنگ عشق به حسرت بر دوردست بلند تیزه نگران جان اندوهگین خویش بود. ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 آبان1387ساعت 23:16 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 مهر1387ساعت 18:43 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
سلام
در آغازین روز ورود به ماه چهارم زندگی ... سلامت و سعادت و عاقبت به خیری برای میوه شیرین زندگی مشترکمان و حضور در جشن تولد صد سالگی محیای عزیزم را آرزو میکنم.
یا حق ... رضا |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 شهریور1387ساعت 14:0 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
از خود بی خودم. این چه حالست خدایـــــــــــــا. گوئی مستم. سرمستی ز فضای عطرآگین پیرامونم. حالی دارم وصف ناشدنی خدایـــــــــــــــــا. ای کاش این حال را پایانی نبود. احساس می کنم از در و دیوار شکر به سرم نعمت فرو می ریزد. بوئی آشنا! یک سال پیش در این ماه پربرکت بود که بزرگترین هدیه زندگیم را از خدا گرفتم. در خیابان، در تاکسی، در مغازه ... و ما ارسلناک الا رحمة للعالمین ... للعالمین ؟!! للعالمین !! وای خدای من ! دیوانه کننده است. می توانی بشنوی و بنشینی ؟! حسی از درون می جنبد. گوئی فریاد می زند. بدو ! بدو ! بدو ! به کدام سو ؟ للعالمین ! وای وای وای ! چه حالست خدایـــــــــــــا. چه دویدنی ! چه رحمتی ! وای خدای من ! للعالمین ! بوسه ای بر جان جانان ! چه حــــــــــــــــــــــالی ! رمضانیان التماس دعا ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 15 شهریور1387ساعت 2:0 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
تنهائی ، تنهائی ، تنهائی ! تا به حال اینقدر احساس تنهائی نکرده بودم. تا به حال طعم تلخ سکوت اینچنین گریبانم را نگرفته بود. دیگر تو نیز هیچ نمی گوئی. گوئی تو هم دچار بغض روزمرگی شده ای. حسی برای تلاش کردن ندارم. قدرتی برای قانع کردنت ندارم. نگاه پرسشگرش عذابم می دهد. دیگر حتی اشتیاقی برای پایان نیست. شمردن روزها ! اشتیاق اضافه کردن حتی اندک گرمی ! انگیزه ای جز این نیست ... اگر از اینجا به سلامت خارج شدی و توانستی هوای خالی از مسمومیت خارج از اینجا را استشمام کنی ،سلام مرا به اهلش برسان وبگو چاره ای جز این ندارم. بگو فراموش نکرده ام که چه کرده ام و چه گفته ام. بگو به زودی ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 مرداد1387ساعت 1:27 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
پریشانی ام را بخوان از نگاهم. آرام نگاه می کنی و من پر هستم از تلاطم. موج می کوبم بر خود. ناله می کشم در خود. گیسو فشانی می کنم. نوازشم می کنی !! مستانه تفکر می کنم به دوردست ترینها. با خنده ابر بالای سرم را بهم می ریزی !! برمی گردم به اولین نقطه. نقطه محو پر ابهام. نادانی از درونم فوران می کند. می ریزم از بالا به پائین و از پائین به بالا چونان ساعت شنی بی انتها. تمام نمی شود !! از شن مشتی می شوم و می کوبم بر جداره ساعت. چه تلخ پخش می شود و به پائین می ریزد مشت شنی. این منم ؟! این منم که اینگونه مشتاق پایانم ؟! مرا چه می شود ؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 12:12 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صبح شد و از خواب اموات بیدار نشدی. صدائی آشنا ! مثل هر روز ! همنفسم به سراغم آمد ! "خانم گل صبح شده بیدار شو" گرفتگی رگ پا بماند برای فردا. امروز شروع شد. لحظه لحظه با او سیر می کنی. این روزها همه به سراغم می آیند. همه نگرانند. دیشب نگرانی از چشمان پدر ریزش کرد. بند دلم پاره شد. گرما بیداد می کرد. مادر گرمش بود. چهره اش سرخ شده بود. از چه می ترسید؟!! بلند شو. گرفتگی رگ پا بماند برای فردا. روی پاهایت بایست بلکه همنفس قوت بگیرد. کسی به در می کوبد. گاهی با پا گاهی با دست. شاید سر می کوبد. شاید می خواهد بگوید به زودی وارد می شود. شاید حرفی برای گفتن دارد. خواب اموات پایانی ندارد. گرفتگی رگ پا بماند برای فردا. دو روز مهلت دنیا را مجال گرفتگی رگ پا نیست. می لرزند دستان. شجاعتشان، جسارتشان و شاید حتی جوانیشان مانند قطعه یخی در برابر آفتاب ذوب شده. رگ پا گرفته. دیروز پای چپ. امروز پای راست. می لرزند دستان. نوشتی اما نوشتنی که فقط تو می دانی و همنفس. پس بگذار که گرفتگی رگ پا بماند برای فردا که امروز فرصتی نداریم. ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 9:54 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
سلام
با عرض شرمندگی به دلیل تنبلی فراوان تنها خواهر عزیزتر از جانم من زحمت نمایش عکسهای صبا را تقبل کردم.
باشد که مقبول درگاه حق تعالی گردد. خودم با زبون خوش آماده شدم برای سلمونی
کلی به استاد سلمونی کمک کردم. سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی یاهاهاهاها
اگه گفتین اون کیه که داره یواشکی نیگاه میکنه؟
البته یه کمی ناراحت کننده بود.
مهم اینه که نهایتا خیلی خوشگل میشم
البته این عکس مال قبل از سلمونی رفتنم هست ولی خوب کاریش نمیشه کرد خوشگلی تو ذاتمه
ماشاءا... یادتون نره تا سلمونی دیگر خدانگهدار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 دی1386ساعت 13:37 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
سلام
امروز آمدم تا جشنی خاموش برای سه سالگی وبلاگی که صاحب آن در حقیقت من نیستم برپا کنم. سه سال پیش در چنین روزی همنفسم تاریکخونه ای ساخت برای اینکه جایگاهی برای خالی کردن حرفهای نوشتنی دلش داشته باشد. نمی دونم چطور شد که حدوداً نه ماه پیش من هم برای خالی کردن چرت و پرت هائی که در دلم سنگینی می کرد به این تاریکخونه روی آوردم و باز هم نمی دونم چطور شد که همنفسم دیگه هیچ جا حرفهای نوشتنی دلش رو خالی نکرد. خلاصه اینکه نفهمیدیم چطور شد که سه سال گذشت. و اکنون من و همنفسم بسان مادری و پدری می مانیم که فرزندشان از مرز سه سالگی رد شد. تاریکخونه ما تبدیل شد به تاریکخونه خیلیها. پس سه سالگی تاریکخونه بر همتون مبارک. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 26 دی1386ساعت 16:16 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
تمامی دینم به دنیای فانی شراره عشقی که شد زندگانی به یاد یاری خوشا قطره اشکی به سوز عشقی خوشا زندگانی ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 دی1386ساعت 16:2 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
سلام شاید براتون عجیب باشه ولی اینبار اومدم تا براتون کمی راجع به انواع قلی ها توضیح بدم. علم قلی شناسی ثابت کرده که همانگونه که تا به حال گونه های مختلفی از قلی کشف شده، گونه های ناشناخته و بسیار عجیبی هم از قلی ها وجود دارد که دیدنشان خالی از لطف نیست. در این قسمت اقدام به معرفی یکی از گونه های قلی کرده ایم تا شما هم از این علم بهره مند شوید. عکسی که در ذیل مشاهده می کنید مربوط به یکی از انواع اصیل قلی است که به تازگی موفق به عکسبرداری از این قلی شده ایم.
البته فردی که زیر قلی مذکور کمرش خمیده شده خود نیز از قلی های قدیمی است که در حال حاضر کمی از سایز خارج شده. منتظر معرفی گونه های دیگری از قلی باشید ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 16:16 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
به فاصله چشم بر هم زدنی این فصل از زندگی نیز بگذرد. فصلنامه ها و زندگینامه ها یکی پس از دیگری کهنه می شوند و من هنوز هستم. بوی کهنگی حس نمی کنم وقتی که ورق می زنم دفتر پوسیده خاطراتم را. خاطرات به تازگی لحظه وقوع برایم جذاب و زیباست. نمی شود گفت گذشته. شاید بتوان آنها را ثبت شده انگاشت برای روزگاری که یادت می رود که آنها هنوز هستند. هنوز در جریانند. از لابه لای صفحات دفتر خاطراتم صدای تپش قلبهائی بس بزرگ به گوش می رسد. قلبهائی که آنقدر وسعت دارند که حتی وقتی صاحبانشان دیار خاک را ترک گفتند، همچنان مستدام لابه لای صفحات دفتر خاطراتم می تپند. دفتر خاطراتم را می بندم و به کناری می گذارم. حال این منم بدون خاطرات مکتوب. با ذهنی درگیر در بعد زمان. به سختی می توانم تشخیص دهم که در چه زمانی سیر می کنم. حس می کنم خود تبدیل شدم به دفتری از خاطرات. ورق می خورم سیاه می شوم خاک می خورم می پوسم ولی نمی میرم ! زنده می مانم تا بگویم برایت. تا بتوانم برای این جریان حیات ۸ میلیمتری منشا زندگی باشم. من هستم ! تو نیز بمان ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 آبان1386ساعت 15:5 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. در روزگاران خیلی دور، در یکی از روستاهای دور افتاده خانواده ای زندگی می کرد.
مادر فداکار خانواده
پدر بسیار زحمتکش خانواده
که سالها پیش به عقد همدیگر درآمده بودند.
و حاصل زندگیشان پسری بود به نام قلی
و یک کمی هم ترسو
مادربزرگ دوست داشتنی که سن و سالی ازش گذشته
و پدربزرگ پیر که همیشه مواظب همه بود
خاله و شوهر خاله که اینقدر خوب بودن
و مامان باجی پیر که وجودش برکت روستا بود
همگی در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند.
مامان خانواده روزها از حیوانات نگهداری می کرد
البته بعضی وقتها مامان بزرگ هم بهش کمک می کرد
نا گفته نماند که قلی هم به مامان و مامان بزرگ کمک می کرد
تا با پولش بتونه واسه قلی دفتر و کتاب بخره
بابا هم برای تهیه غدا خیلی زحمت می کشید
و همیشه سلسله مراتب رو رعایت می کردند
بالاخره مثل همه نیاکانش
...
خدا بیامرزدش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 مهر1386ساعت 10:33 توسط فاطمه عرب سرخی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چشمی دارم همه پر از صورت دوست..
بادیده مرا خوشست تا دوست دروست.. از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست... یا اوست بجای دیده یا دیده دروست ... |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگینامه |
|
RSS
|